وقتی به لحظه های قشنگ دوران کودکیم فکر میکنم بعضی از خاطره های اون دوران هست که هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیره.خیلی از این خاطره ها و بازی های بچه گانه تو ذهنم هک شدند و با گذشت زمان قشنگی هاست که بهش اضافه میشه.وقتی از خیابون قدیمیمون میگذشتم چیزی رو بعد از سالها دیدم که شاید خیلی از اون روزای قشنگو تداعی کرد.
تو راه باریکه های کودکی ذهنم تمام شوق وذوق کودکانه من ختم میشد به چرخ وفلک های موشکی که هر وقت آقای چرخ و فلکی از محلمون میگذشت با ذوق و شوق در حالی که یه سکه پنج تومانی زرد رنگ تو دستم بود از خونه بیرون می اومدم و به طرف آقای چرخ و فلکی می دویدم.
تمام لذت... تو مرحله ای بود که می رفتم و می رسیدم به قله چرخ وفلک واز اون بالا همه آدمارو یه جور دیگه میدیدم. تمام ذوق و خنده های کودکانه به این بود که از اون بالا سرتو خم کنی و به آسمون و ابراش نگاه کنی..... یادمه همیشه از آقای چرخ و فلکی می خواستم که تند تر بچرخونه. بعضی وقته هم ازش میخواستم ته چند دور بیشتر چرخ بخورم اونم همیشه به خواستم جواب مثبت میداد.بماند که به خاطر تند چرخیدن چرخ و فلک تا رسیدن به خونه بارها به زمین میخوردم.
اون روز تو محله قدیمی مون آقای چرخو فلکی رو دیدم .البته نه از اون آقای چرخ و فلکی با اون ریشای سفید رنگ و صورت مهربون خبری بود نه از اون چرخو فلک قرمز رنگ دوران کودکیم....
یاد اون روزای قشنگ افتادم.یاد روزای بی دغدغه که الان یاد لحظه لحظه هاش برام ارزشمنده.قشنگه یاد اون روزا که چند دور چرخیدن تو دنیای بچگی همراه با اون موشکهای قرمز رنگ برام تمام دنیا بود. افسوس میخورم که لذت های بزرگ زندگی الانم اونقدر خوشحالم نمیکنه.
همینطور که قدم میزدم با خودم فکر میکردم...فکر میکردم که شاید الان هم مثل اون دوران دنیارو اونقدر کوچیک و قشنگ میدیدم حتی لذتهای کوچیک زندگی برام میشه یه دنیا ...... یه دنیای قشنگ و رویایی مثل اون وقتا....و با این فکر خودمو آروم کردمو به راهم ادامه دادم

