با خنده می گویم:"هر همراهی تا حدی مزاحم هم هست, نیست؟ "
نمی خندد اما انگار مدتها در این باره فکر کرده باشد می گوید:" اوایل نیست اما کم کم مزاحم و حتی مانع میشه."
بعد با لبخند محوی میگوید:
.."و خاصیت عشق این است"(کتابای مصطفی مستور و خیلی دوست داره)
روی ماه خدا را ببوس( مصطفی مستور)
۲)بعضی وقتها یک جایی روی سینه آدمها سنگبن می شود, تنگ می شود و مچاله می شود...
کاش مرکز احساس آدمها جای دیگری بود که می شد آنرا برید و دور انداخت و باز هم زندگی کرد.
(اینو وقتی نوشت که من دیگه نبودم وقتی از اون روزا حرف میزنه با تمام وجود فشردگی شو حس میکنم وای ....ای کاش یه طور دیگه فرار میکردم از خودم از دلم از....)
آب را آوردند گفت:نه... اگر دریا باشد می تواند شنا کند
رفت دریا ...
غرق شد و مرد
(اینا رو وقتی نوشت که دیگه بودن بین چهلچراغی ها براش مهم نبود شاید اونطور که فکر میکرد به نظر نمیرسید. آخخ که چقدر دلش گرفته بود ای کاش میتونستم براش کاری بکنم ولی.......)
فقط با دو نمره...

