پنجشنبه 25 بهمن1386
زندگی در لاین سرعت
سالها ميگذره و روزها ميادو ميره ساعتها دقيقه ها و ثانيه ها.....
چه قدر زود گذشت انگار همين ديروز بود كه از فكركردن به 15 سالگيم لذت ميبردم .حس ميكردم خيلي بزرگ شدم.حس ميكردم همه به يه چشم ديگه بهم نگاه ميكنن.اون موقه ها فكر ميكردم يه دختري كه سنش از 20 بگذره يعني خيلي بزرگ شده.
نميدونم امشب چم شده.يه حسي دارم يه حس خاص شايد به خاطره اينه كه شب تولدمه.. ولي نه... چون حس خوب و خوشحال كننده اي نيست. يه حس ديگست. يه حس ترس... حس ترس از بزرگي.بعد با خودم ميگم مگه بزرگ شدن هم ترس داره؟ حالا واقعا ترس داره؟يه نفس عميق ميكشم به ساعت بالاي سرم نگاه ميكنم كمتر از 5 ساعت من وارد 22 سالگي ميشم .وقتي به22 فكر ميكنم تمام بدنم داغ ميشه.دوست دارم به زور عقربه هاي ساعت رو نگه دارم تا ديگه حركت نكنن.هر سال كه ميگذره يه سال از عالم قشنگ و بي دغدغه بچگي دور ميشيم و وارد عالم پر از دغدغه بزرگا ميشيم.تمام كامپيوتررو زيرو روميكنم. امشب دوست دارم تمام آهنگايي كه دوستشون دارم رو با صداي بلند گوش بدم دونه دونه دنبالشون ميگردم. يه لحظه به ياد حرف مادرم ميفتم كه ميگه هر عالمي قشنگي خاص خودشو داره بايد كاري بكنيم كه هر لحظه از عمرمون اونقدر از خودمون راضي باشيم كه با علاقه به سمت جلو حركت كنيم.آرووم ميشم آرومه آروم يه حس ديگه اي دارم حسه خوبيه.آره ه ه ه.. مادرم راست ميگه. دوست دارم فردا بياد. برم جلو....ولي با رضايت كامل.چشامو ميبندم......با لبخند به فردا و فرداها فكر ميكنم......
چه قدر زود گذشت انگار همين ديروز بود كه از فكركردن به 15 سالگيم لذت ميبردم .حس ميكردم خيلي بزرگ شدم.حس ميكردم همه به يه چشم ديگه بهم نگاه ميكنن.اون موقه ها فكر ميكردم يه دختري كه سنش از 20 بگذره يعني خيلي بزرگ شده.
نميدونم امشب چم شده.يه حسي دارم يه حس خاص شايد به خاطره اينه كه شب تولدمه.. ولي نه... چون حس خوب و خوشحال كننده اي نيست. يه حس ديگست. يه حس ترس... حس ترس از بزرگي.بعد با خودم ميگم مگه بزرگ شدن هم ترس داره؟ حالا واقعا ترس داره؟يه نفس عميق ميكشم به ساعت بالاي سرم نگاه ميكنم كمتر از 5 ساعت من وارد 22 سالگي ميشم .وقتي به22 فكر ميكنم تمام بدنم داغ ميشه.دوست دارم به زور عقربه هاي ساعت رو نگه دارم تا ديگه حركت نكنن.هر سال كه ميگذره يه سال از عالم قشنگ و بي دغدغه بچگي دور ميشيم و وارد عالم پر از دغدغه بزرگا ميشيم.تمام كامپيوتررو زيرو روميكنم. امشب دوست دارم تمام آهنگايي كه دوستشون دارم رو با صداي بلند گوش بدم دونه دونه دنبالشون ميگردم. يه لحظه به ياد حرف مادرم ميفتم كه ميگه هر عالمي قشنگي خاص خودشو داره بايد كاري بكنيم كه هر لحظه از عمرمون اونقدر از خودمون راضي باشيم كه با علاقه به سمت جلو حركت كنيم.آرووم ميشم آرومه آروم يه حس ديگه اي دارم حسه خوبيه.آره ه ه ه.. مادرم راست ميگه. دوست دارم فردا بياد. برم جلو....ولي با رضايت كامل.چشامو ميبندم......با لبخند به فردا و فرداها فكر ميكنم......
نوشته شده توسط محبوب معماری در 23:8 | | لینک به این مطلب
