می خوام از یه فرشته بگم, از یه فرشته ای که آفریده شده تا فرشته های کوچولوی دیگه رو به وجود بیاره میخوام از عشق بی پایان حرف بزنم, می خوام از عاشق و معشوق بگم, میخوام....
می خوام از یه فرشته بگم که در مقابل فدا شدن تمام وجودش هیچ چیزی از فرشته کوچولوش تقاضا نمیکنه, می خوام از یه حس بگم حسی که خودم هنوز تجربش نکردم. یه حس قشنگ یه حسی که وقتی ازش حرف زده میشه جز فداکاری و محبت چیزی توش نمیبینم . می خوام از مادرم بگم از مادر خوبم. کسی که لحظه لحظه زندگیش به یادم بوده , کسی که به اندازه تمام دنیا دوستم داره, کسی که نمیتونم هیچ وقت به جاش باشم و احساسشو درک کنم.
میخوام از خوبی هاش بگم, از مهربونیاش, از شبایی که به خاطر نگرانی من نخوابد, مادری که به خاطر ترس از دست دادن من روزی خون گریه کردنشو به عینه دیدم, مادری که عاشقشم,عاشق خوبی هاش, عاشق حرفاش...
بالاخره روزا گذشت و این امتحانای لعنتی که مثل یه کابوس شده بود تموم شد . الان یه حس راحتی دارم . خلاصه هر جور بود این امتحانا رو دادیمو خودمونو اماده کردیم تا تابستونمونو شروع کنیم.البته با این نمره های ناپلوئنی تابستونمون مزیین میشه . از دوستای عزیز که بنا به رسم احترام میومدن یه سری به ما میزدن ولی بعد از اومدن دست از پا دراز تر برمیگشتن عذر خواهی میکنم.ایشا... از این به بعد تند تند اپ میکنم . چه کنیم.. اینم از معایب شب امتحانی درس خوندنه که به هیچ کاری نمیرسیم.

