اخرين خبر ها از جشنواره اينه كه جشنواره فيلم فجر با برنده شدن فيلم (( روز سوم)) با كارگرداني((محمد حسين لطيفي)) به كار خود خاتمه داد. ديگه اون دغدغه ها تموم شد . ما كه از ديدن فيلم ها بي نصيب مونديم فقط تونستيم بشينيم و اخر جشنواره را نظاره كنيم . شايد به عقيده بعضي ها اين جشنواره با نا داوري ها ي زيادي تموم شد .به عقيده من فيلم هايي كه براي گرفتن سيمرغ كانديد شده بودند همشون لايق گرفتن اين جايزه بودند. شايد هر كسي ديگري هم جاي اون داورا بودند كار خيلي مشكلي را بايد انجام مي دادند. به هر حال اين جشنواره هم با تمام حرفها ونظراتش و با هر قضاوتي تموم شد . هروقت در مورد جشنواره صحبت ميكنم داغ دلم تازه مي شه. همش به اين فكر ميكنم امسال كه چيزي از اين جشنواره نصيبمون نشد وبه اين فكر مي كنم كه بايد تا جشنواره فجر سال بعد چشم به راه بمونم. لقبي كه به اين جشنواره داده بودند از نظر بعضي ها عنوان خوبي براي اين جشنواره نبود . (( سوداي سيمرغ)) شايد عنواني نبود كه جشنواره فيلم فجر رو مردمي جلوه بده . بيشتر بيانگر جدال كارگردانان بر سر گرفتن سيمرغ بلورين بود . اميدوارم عنوان جشنواه در سال بعد قشنگ تر و جذاب تر از امسال باش.
اميد وام ديگه خبري از جشنواره ننويسم چون هر دفعه كه خبري از جشنواره مي شه كلي دپرس مي شم.
مو ضوعي كه اين روزا بيشتر جونارو بهتر بگم اهل هنررو به تكاپو انداختنه جشنوار فيلم فجره .تو روزاي اخير اين اهل هنر عشق سينما دربه در دنبال جايي مناسب براي گرفتن بليتهاي جشنوار مي گشتن.
بعضي ها خواهان ديدن همه ي فيلم ها ي جشنوار هستند بعضي هاي ديگه هم چند تا از فيلم ها رواز قبل انتخاب كردن و فقط دنبال بليط اون فيلم ها هستن.

من و چندتا ازبچه ها قرار بود بريم بليط هاي جشنواره رو هرطوركه بود از يه جايي گير بياريم.ولي خوب امتحاناي دانشگاه به ما بخت برگشهته ها مجال نداد.كارگرداناي زيادي فيلم هاشونو تو اين جشنواره ارائه دادن.فيلم ((رئيس ))به كارگرداني مسعود كيمياي و ((اخراجيها))و((خون بازي)) به كارگرداني رخشان بني اعتماد از فيلم هاي خوب جشنواره هستن .
خلاصه ما هم تصميم گرفتيم براي ديدن چند تا از اين فيلم ها روز اكران فيلم بريم تو صف طولاني سينما يه لنگه پا وايسيم تا بلكه اخرش يه بليط ناقابل گيرمون بيادو بريم بشينيم ازدحام فيلم ببينيم.از قديم گفتن ((هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد)).
از بخت بد اون روز توزيع بليط من ازيكي از اين سينما هايي كه مردم اهل سينما گوش تا گوش وايساده بودند ديگه داشت كم كم سر گرفتن بليط دعوا مي شد رد شدم. بخت بدش اينجا بود كه ادم به خاطر نداشتن وقت دستش به گوشت نرسه و از بغل قصابي هم رد بشه . خيلي دوست داشتم اون لحظه دوربين داشتم و يه چندتا عكس از اونجا مي گرفتم . ولي از اونجايي كه من هيچ جا شانس ندارم دوربينم رو باز يادم رفته با خودم همراه كنم .
با كريمي مهر تصميم گرفتيم براي اينكه چندتا از فيلم هاي جشنواره رو از دست نديم بريم به همون سبك يه لنگه پا بليط را تهيه اش كنيم . اينجاست كه مي گن (( نا برد رنج گنج ميسر نمي شود )).
ايشا الله كه موفق مي شيم بقیه فیلم ها رو ببینیم.
اين عكسها رو براي خالي نبود عريضه از سينما (( بهمن )) كه پرنده اونجا پر نمي زنه گرفتم .

تو این دوره و زمونه خیلیا فقط ادعاشون میشه تو خیلی از مسائل اینطوری هستن. به یه نمونه اشون هم که خیلی وقته اذیتم میکنه یه نیم نگاهی میکنیم و چند خطی از سر سوز دل براتون مینویسم. مثلآ همین مسئله ی غیرت!!! وجدانی این پسرای الان فقط ادعای غیرتشون میشه ازغیرت فقط همینو میدونن که اگه خواهرشون رو دیدن که سرشو انداخته پایین و زیر چشمی به ایور اونر نگاه میکنه سرش غیرتی بشن و با (اندکی غر و لند) مخ طرفو بریزن رو پیشخون... چشمتون روز بد نبینه حالا اگه دختره پاشو یه نیم دور کج گذاشته باشه واویلا میشه. ولی به هرحال جوونای الان رو با جوونای عهد بابا بزرگامون مقایسه که میکنیم دوز غیرت خونشون اومده پایین.
من خودم چند وقت پیش تو دانشگاه یکی از شهرهایی که میگن قبلآ تبعیدگاه بوده برای گرفتن یه صندلی ناقابل اتوبوس که تو اون موقع تنها چیزی بود که ازاین دنیا میخواستم با یه پسر ترم بالایی بحثم شد . چشمتون روزبد نبینه خلاصه از پسر بودن و ترم بالایی بودنش استفاده کرد و کلمه ای نبود که نثار من نکنه, حالا توی این آشوب بعضی از پسرای خوش غیرت کلاسمون که تازه کلی با هم آشنا بودیم به جای اینکه بیان و یه کم این غیرتشونو نشون بدن یه دفعه معلوم نشد کجا غیبشون زد. اونایی که تا 3 ثانیه پیش از بالا گرفتن بحث اونجاها پرسه میزدن و گه گاهی هم نیششون رو باز میکردن یه دفعه کجا غیبشون زد؟؟؟ شایدم آدم فضاییها یه دفعه اومدن و اونا رو با سفینشون بردن.خلاصه منی که هیچ وقت اجازه نمیدم کسی حقمو بخوره تا آخرین نفس جلوی اون پسره وایسادم ولی مثل اینکه نفسم زود کم اوردن...
خلاصه من که دیدم اون کم نمیاره مجبورشدم اون یه صندلی که گرفته بودم رو با کمال احترام تقدیمش کنم. بعد از پیاده شدن از اتوبوس من که میخواستم وانمود کنم کم نیوردم و از روی دلسوزی از حقم گذشتم مثل احمقایی که تو این مواقع سوت میزنن خودمو زدم به کوچه ی علی چپ...تو دلم میخواستم اون پسرای دانشگاه رو که ادم فضایی ها دیگه اونارو برگردونده بودن خفشون کنم ... آخه بابا غیرت مندا یه کم غیرت تزریق کنین یه کم دوستیو رفاقت سرتون بشه اگه غیرتتون ته کشیده...انگار نه انگار اصلآ به روی خودشون نیوردن... حالا اینا همون پسرایی هستن که فکر میکنن اگه خواهرشون به جای این که به پایین نگاه کنه به آسمون نگاه کنه زمین به آسمون میاد و زندگی رو مثل قیامت میکنن. اینجاست که میگن "همّیت جاهلانه ". بابا یه کم به جای این که به فکر خودتون باشید به فکر بقیه هم باشید. حالا اینم از ادعای جوونای الان ...دیدید راست میگم ...خدایی خودتون قضاوت کنید.اینم یه موضوعی بود که به ذهنم رسید که به شماها هم بگم....

