تبليغاتX
كاغذباطله
سه شنبه 7 مهر1388
نوستالژی چرخ و فلکی

وقتی به لحظه های قشنگ دوران کودکیم فکر میکنم بعضی از خاطره های اون دوران هست که هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیره.خیلی از این خاطره ها و بازی های بچه گانه تو ذهنم هک شدند و با گذشت زمان قشنگی هاست که بهش اضافه میشه.وقتی از خیابون قدیمیمون میگذشتم چیزی رو بعد از سالها دیدم که شاید خیلی از اون روزای قشنگو تداعی کرد.

تو راه باریکه های کودکی ذهنم تمام شوق وذوق کودکانه من ختم میشد به چرخ وفلک های موشکی که هر وقت آقای چرخ و فلکی از محلمون میگذشت با ذوق و شوق در حالی که یه سکه پنج تومانی زرد رنگ تو دستم بود از خونه بیرون می اومدم و به طرف آقای چرخ و فلکی می دویدم.

تمام لذت... تو مرحله ای بود که می رفتم و می رسیدم به قله چرخ وفلک واز اون بالا همه آدمارو یه جور دیگه میدیدم. تمام ذوق و خنده های کودکانه به این بود که از اون بالا سرتو خم کنی و به آسمون و ابراش نگاه کنی..... یادمه همیشه از آقای چرخ و فلکی می خواستم که تند تر بچرخونه. بعضی وقته هم ازش میخواستم ته چند دور بیشتر چرخ بخورم اونم همیشه به خواستم جواب مثبت میداد.بماند که به خاطر تند چرخیدن چرخ و فلک تا رسیدن به خونه بارها به زمین میخوردم.

اون روز تو محله قدیمی مون آقای چرخو فلکی رو دیدم .البته نه از اون آقای چرخ و فلکی با اون ریشای سفید رنگ و صورت مهربون خبری بود نه از اون چرخو فلک قرمز رنگ دوران کودکیم....

یاد اون روزای قشنگ افتادم.یاد روزای بی دغدغه که الان یاد لحظه لحظه هاش برام ارزشمنده.قشنگه یاد اون روزا که چند دور چرخیدن تو دنیای بچگی همراه با اون موشکهای قرمز رنگ برام تمام دنیا بود. افسوس میخورم که لذت های بزرگ زندگی الانم اونقدر خوشحالم نمیکنه.

همینطور که قدم میزدم با خودم فکر میکردم...فکر میکردم که شاید الان هم مثل اون دوران دنیارو اونقدر کوچیک و قشنگ میدیدم حتی لذتهای کوچیک زندگی برام میشه یه دنیا ...... یه دنیای قشنگ و رویایی مثل اون وقتا....و با این فکر خودمو آروم کردمو به راهم ادامه دادم    

 

نوشته شده توسط محبوب معماری در 15:3 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 22 شهریور1388
ای آدمی... هرگز نمی بخشمت
شاید گفتن اینکه تابستون امسان با تمام نقشه هایی که براش کشیده بودم یه جوری نا فرجام موند سخت باشه . سخته که آدما از ناکامیهای زندگیشون حرف بزنن . فکر های قشنگی براش داشتم که شاید اگه عملی میشد یه بار بزرگی رو از زندگیم بر میداشت . به هر حال گذشت .شاید تمام روزهای قشنگی که از جلوی چشمم فرار کرد میتونستن روز های قشنگتر و مفید تری برام باشن ولی.........

افسوس برای گذشته شاید یه مسئله کلیشه ای برای همه آدما باشه. شاید بارها خودمو به خاطر خیلی از این روزها بخشیدم ولی این بار نمیخوام خودمو ببخشم این بار میخوام افسوس بخورم بابت بی فکریهام بابت بی حوصلگی هام و بابت خیلی چیزای دیگه. این بار خودمو نمیبخشم که همیشه یادم باشه که یه روزایی تو زندگی لحظات قشنگ زندگیمواز دست دادم لحظات مفید عمرمو. نمیبخشم که خاطره تلخ این نبخشیدن همیشه توو ذهنم بمونه تا دیگه تکرارش نکنم . دارم یه شعری رو توو ذهنم زمزمه میکنم......... 

لحظه ها توو زندگی یه خاطرن   

                                            لحظه ها یه بارونن از دلامون............

نوشته شده توسط محبوب معماری در 15:4 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 7 اردیبهشت1388
بدون مقدمه
سلام به همگی . به قول آقا مهدی ما.شاید این رسم وبلاگ نویسی نباشه که بعد از مدتها سری به دفتر خاطرات مجازیمون بزنیم و هر از چند گاهی چیزی توش بنویسیم. ولی خوب درسا هر روز سخت تر میشه ما هم که دیگه..... البته ۹۹٪ مسئله بر میگرده به همون تبلی که ایشالله خدا این تنبلی رو از وجودمون پاک کنه. اومدم بگم الهی به امید تو که اگه بشه بازم بشم مثل اون قدیما ..... پس الهی .... به امید تو 
نوشته شده توسط محبوب معماری در 14:45 | | لینک به این مطلب
جمعه 11 مرداد1387

بعضی وقتا با خودم میگم.... که چی..این زندگی واسه چیه ؟آخرش که چی؟یه حس پوچی .. این حس حتمآ یه روزی مال همه,بوده یا میشه... بعضی موقع ها زندگی اونقدر یکنواخت و بی رنگ میشه که توو زندگیت دنبال یه رنگ تازه ای میگردی یه حس تازه یه دنیای تازه اونقدر میگردی و میگردی ..ولی   .... بعضی وقتا میشه که... هیچ راهی رو پیدا نمیکنی اون وقته از همه چی نا امید میشی حتی از کسایی که بزرگ ترین بخش زندگیت بودن . بعد با خودت میگیی انگار اینجا یه چیزی یا یه کسی کمه یکی که هر وقت که بخوای بهش تکیه کنی شونشو  خالی نکنه.کسی که وقتی دلت پره فقط بهت گوش بده ...ساکت.. بدون اینکه حرفی بزنه فقط... یه لبخند یه لبخندی که شاید وجود مادی نداره ولی با روحت حسش میکنی... خیلی قوی...

بعد ....... آروم دستتو میزاری روو قلبت . قلبت اون لبخندو خیلی قوی طلب میکنه . ولی تو اونقدر  ضعیفی که قدرت نزدیک شدن بهشو نداری ... به آسمون نگاه میکنی به اون بالا یه نفس عمیق از عمق وجودت میکشی توو اتاق دنبال یه چیزی میگردی دنبال چادر سفیدو جا نمازی که مامان بزرگ برات سوغات آورده بود . وقتی بوش میکنی هنوز  بوی تازگی میده .. از خودت میپرسی آخرین بار کی این جا نمازو باز کردم؟؟؟

رو به قبله میشینی .. به اون بالا نگاه میکنی... کم کم آروم میشی  بعد.... حس میکنی اون لبخند رو داری احساس میکنی  شاید این لبخندو زمانی پرنگ تر حس کنی که رو به سمت خونش باشی  اون موقع حواست به اونه کسی یا چیزی که تمام زندگیته لحظه به لحظه حسته  اونجا خبر از دغدغه دنیا نیست . آروم که سرتو از زمین بر داری حس میکنی آروم شدی ..اینجاست که با یه اعتماد به نفسی ازش میخوای تنهات نزاره . هیچوقت یادشو از یادت نبره و بهت امید برای تازه کردن رنگ زندگیت بده

آه ه ه ه ه  حالا راحت شدی مگه نه ه ه ه ه ؟؟؟؟ 

 

نوشته شده توسط محبوب معماری در 16:2 | | لینک به این مطلب
شنبه 24 فروردین1387
HIDDEN
۱)توی ماشین که می نشیند, اولین حرفش این است که فقط می خواهد همراه من باشد نه مزاحم من. اصرار می کند که به کارهام برسم و او فقط در کنار من باشد.

با خنده می گویم:"هر همراهی تا حدی مزاحم هم هست, نیست؟ "

نمی خندد اما انگار مدتها در این باره فکر کرده باشد می گوید:" اوایل نیست اما کم کم مزاحم و حتی مانع میشه."

بعد با لبخند محوی میگوید:

.."و خاصیت عشق این است"(کتابای مصطفی مستور و خیلی دوست داره)

                                                                        روی ماه خدا را ببوس( مصطفی مستور)

 

۲)بعضی وقتها یک جایی روی سینه آدمها سنگبن می شود, تنگ می شود و مچاله می شود...

 

کاش مرکز احساس آدمها جای دیگری بود که می شد آنرا برید و دور انداخت و باز هم زندگی کرد.

 

(اینو وقتی نوشت که من دیگه نبودم وقتی از اون روزا حرف میزنه با تمام وجود فشردگی شو حس میکنم وای ....ای کاش یه طور دیگه فرار میکردم از خودم از دلم از....)

 

 

۳)می گفت اگر آب باشد شناگر خوبی هست 

آب را آوردند گفت:نه... اگر دریا باشد می تواند شنا کند

رفت دریا ...

غرق شد و مرد

(اینا رو وقتی نوشت  که  دیگه بودن بین چهلچراغی ها براش مهم نبود شاید اونطور که فکر میکرد به نظر نمیرسید. آخخ که چقدر دلش گرفته بود ای کاش میتونستم براش کاری بکنم ولی.......)

                                  

۴)وقتی که جنایت می کنیم دلیل داریم...
 
وقتی که جنایت می کنند هیچ دلیلی پذیرفته نیست.

فقط با دو نمره...

او 3 واحد بیشتر شد و من 3 واحد کمتر...

تا ترم بعد...شاید من انیشتین شدم, او هم کمی پایینتر
 
(وای ی ی چه روزایی بود همون زمانی که من ۲ نمره معادلاتو ازش بیشتر شدم میدونستم که خیلی ناراحت شده ولی .........)
 
 
۵)تلفن , تو, من, احساس, شب......مرگ بر روز
 
(و شب به یاد موندنی چه شبی بود مرگ بر آفتاب مرگ بر روز مرگ بر.....)
 
***وقتی نوشته های محرمانشو بهم نشون داد بهم گفت دیگه محرمانه نیست گفت شاید یه روزی دوباره بنویسم بارها این نوشته هارو خوندن اون لحظه کارش فکرمو درگیر نکرد ولی... شاید بهترین کارو کرد.حس میکنم به عمق وجودش رسیدم به عمقش..... د.د
نوشته شده توسط محبوب معماری در 0:17 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 25 بهمن1386
زندگی در لاین سرعت
سالها ميگذره و روزها ميادو ميره ساعتها دقيقه ها و ثانيه ها.....
چه قدر زود گذشت انگار همين ديروز بود كه از فكركردن به 15 سالگيم لذت ميبردم .حس ميكردم خيلي بزرگ شدم.حس ميكردم همه به يه چشم ديگه بهم نگاه ميكنن.اون موقه ها فكر ميكردم يه دختري كه سنش از 20 بگذره يعني خيلي بزرگ شده.
نميدونم امشب چم شده.يه حسي دارم يه حس خاص شايد به خاطره اينه كه شب تولدمه.. ولي نه... چون حس خوب و خوشحال كننده اي نيست. يه حس ديگست. يه حس ترس... حس ترس از بزرگي.بعد با خودم ميگم مگه بزرگ شدن هم ترس داره؟ حالا واقعا ترس داره؟يه نفس عميق ميكشم به ساعت بالاي سرم نگاه ميكنم كمتر از 5 ساعت من وارد 22 سالگي ميشم .وقتي به22 فكر ميكنم تمام بدنم داغ ميشه.دوست دارم به زور عقربه هاي ساعت رو نگه دارم تا ديگه حركت نكنن.هر سال كه ميگذره يه سال از عالم قشنگ و بي دغدغه بچگي دور ميشيم و وارد عالم پر از دغدغه بزرگا ميشيم.تمام كامپيوتررو زيرو روميكنم. امشب دوست دارم تمام آهنگايي كه دوستشون دارم رو با صداي بلند گوش بدم دونه دونه دنبالشون ميگردم. يه لحظه به ياد حرف مادرم ميفتم كه ميگه هر عالمي قشنگي خاص خودشو داره بايد كاري بكنيم كه هر لحظه از عمرمون اونقدر از خودمون راضي باشيم كه با علاقه به سمت جلو حركت كنيم.آرووم ميشم آرومه آروم يه حس ديگه اي دارم حسه خوبيه.آره ه ه ه.. مادرم راست ميگه. دوست دارم فردا بياد. برم جلو....ولي با رضايت كامل.چشامو ميبندم......با لبخند به فردا و فرداها فكر ميكنم......

نوشته شده توسط محبوب معماری در 23:8 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 30 آبان1386
بدون تیتر

فضاهاي تاريك با يه نور كم سوي لامپاي كوچيك فضاهاي آروم با هواي نرم ... موسيقي ملايم كه معمولا موسيقي هاي كلاسيك باب دل جوونا..تصاوير جذاب كه به فضا ديد هنري ميده ...

 حدستوون درسته اين تشريح يه كافي شاپه جايي كه اغلب اوقات جووناي امروزه  اونجا مي گذره. شايد بشه گفت كافي شاپاي عصر ما پرده آروم و تزويري از كافه هاي قديمه . انگار جووناي امروز دنبال آرامشي ميگردن كه تصور ميكنن توو موهاي بلند و دود غليظ سيگار و به اصطلاح روشنفكري و نشستن توو كافي شاپه . كافه جووني الان كجا و كافه نادري هدايت كجا . فضاي آرومي كه وقتي واردش ميشي هر چند نفري آروم با هم زمزمه ميكنن زمزمه اي هم نوا با موسيقي ملايم. .. شايد هم بعضي هاشون انقدر توو خودشون غرقن كه اصلا صداي موسيقي رو نميشنون.

سپيدو سياه يكي از اين كافه هاي شهرمونه .. وقتي واردش ميشي يه قفسه پر از كتاباي با ارزشه كه خوندن هر كدومشون انرژي خاصي به آدم ميده. محل نشستن كافه طبقه دومه. طراحي كاملا  مشابه كافه هاي ديگه  ولي درو ديوار كافه يه حس خاصي رو داره يه حس.. همون كه دنبالشم .....

فضا پر از ميزاي دو نفره. سر هر ميزي شيشه اي قرار دادن كه هر كس بنا به ذوق وسليقش اثري از خودش به يادگار گذاشته . يه اثر از ذهنش . هر بار كه يه سري به سپيد و سياه ميزنم  با علاقه همه ميزا رو تماشا ميكنم  و نوشته هاي زير شيشه رو ميخونم  برام جالبه هركس از دلش از زندگيش طرحي به جا گذاشته . بين اين نوشته ها به تكه كاغذي برخوردم كه منو ياد دنيا انداخت  ياد رفتن  به ياد موندن ......

"شاعر هرگز نميميرد بلكه خود را به مردن ميزند

به ياد قيصر امين پور"

 

همون لحظه از ته دل صلواتي براي شادي روحش فرستادم و به ياد چند بيتي از ايشان افتادم كه هر وقت بهترينم اين شعر ها رو توو گوشم زمزمه ميكنه احساس ميكنم انرژي مضاعفي میگیرم

نوشته شده توسط محبوب معماری در 15:39 | | لینک به این مطلب
جمعه 5 مرداد1386
توهم یه زندگی ایده ال
زماني که تابستون شروع نشده بود کلي آرزوها توو سر داشتم انگار که درس و امتحانا دز آرزوهامو بالا برده بود.حالا که امتحانا تموم شده تمام اون آرزوهارو از ياد بردم اون موقع ها تو تفکراتم کلي کار انجام نشده داشتم اما حالا...

همش خدا خدا ميکردم که تعطيلات تابستون شروع بشه و من هم از همون ساعات اوليه تعطيلات دق دل چند ماهمو در بيارم.يه برنامه توپ تنظيم کرده بودم که مبادا ساعتي از تابستونم از بين نره .فکر ميکردم وقتي تابستون تموم بشه با غرور سرمو بالا ميگيرمو با نازه چشمي به برو بچ فخر ميفروشم و ميگم بابا تابستونو همش ترکوندم .اما فکر ميکنم همه اينا خيالي بيش نباشه تا الان که اينطوري نبوده.به هر حال برام دعا کنيد . شايد ..... 

نوشته شده توسط محبوب معماری در 20:6 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 14 تیر1386
مادر...عشقی بزرگتر از هر شین و قاف

می خوام از یه فرشته بگم, از یه فرشته ای که آفریده شده تا فرشته های کوچولوی دیگه رو به وجود بیاره میخوام از عشق بی پایان حرف بزنم, می خوام از عاشق و معشوق بگم, میخوام....

می خوام از یه فرشته بگم که در مقابل فدا شدن تمام وجودش هیچ چیزی از فرشته کوچولوش تقاضا نمیکنه, می خوام از یه حس بگم حسی که خودم هنوز تجربش نکردم. یه حس قشنگ یه حسی که وقتی ازش حرف زده میشه جز فداکاری و محبت چیزی توش نمیبینم . می خوام از مادرم بگم از مادر خوبم. کسی که لحظه لحظه زندگیش به یادم بوده , کسی که به اندازه تمام دنیا دوستم داره, کسی که نمیتونم هیچ وقت به جاش باشم و احساسشو درک کنم.

میخوام از خوبی هاش بگم, از مهربونیاش, از شبایی که به خاطر نگرانی من نخوابد, مادری که به خاطر ترس از دست دادن من روزی خون گریه کردنشو به عینه دیدم, مادری که عاشقشم,عاشق خوبی هاش, عاشق حرفاش...

شاید روز مادر یه بهونه باشه تا بازهم خوبی های فراموش شده رو دوباره به یاد بیاریم, شاید این روزی باشه که بفهمیم چه موجود ارزشمندی در کنارمونه و ما بعضی مواقع به خاطر نادونیامون لمسش نمیکنیم , شاید روزی باشه که با چشامون بهش بگیم ببخشید, بگیم که به خاطر خوب بودنش بدیهای مارو ببخش. ببخش به خاطر همه اون دردسرا همه ی شیطنتهای بچه گانه, شاید این روز فرصت خوبی باشه تا یه بار دیگه از تمام وجودم بگم که منم مثل تو عاشقتم , منم به اندازه تمام دنیا دوست دارم, بهت بگم که دوست دارم.. دوست دارم.. دوست دارم. بگم که تو مهربون ترین و عزیزترینم توی دنیایی و بازم بگم که « عشق من روزت مبارک ».
نوشته شده توسط محبوب معماری در 20:0 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 14 تیر1386
پایان کابوس

بالاخره روزا گذشت و این امتحانای لعنتی که مثل یه کابوس شده بود تموم شد . الان یه حس راحتی دارم . خلاصه هر جور بود این امتحانا رو دادیمو خودمونو اماده کردیم تا تابستونمونو شروع کنیم.البته با این نمره های ناپلوئنی تابستونمون مزیین میشه . از دوستای عزیز که بنا به رسم احترام میومدن یه سری به ما میزدن ولی بعد از اومدن دست از پا دراز تر برمیگشتن عذر خواهی میکنم.ایشا... از این به بعد تند تند اپ میکنم . چه کنیم.. اینم از معایب شب امتحانی درس خوندنه که به هیچ کاری نمیرسیم.

نوشته شده توسط محبوب معماری در 14:17 | | لینک به این مطلب