بعضی وقتا با خودم میگم.... که چی..این زندگی واسه چیه ؟آخرش که چی؟یه حس پوچی .. این حس حتمآ یه روزی مال همه,بوده یا میشه... بعضی موقع ها زندگی اونقدر یکنواخت و بی رنگ میشه که توو زندگیت دنبال یه رنگ تازه ای میگردی یه حس تازه یه دنیای تازه اونقدر میگردی و میگردی ..ولی .... بعضی وقتا میشه که... هیچ راهی رو پیدا نمیکنی اون وقته از همه چی نا امید میشی حتی از کسایی که بزرگ ترین بخش زندگیت بودن . بعد با خودت میگیی انگار اینجا یه چیزی یا یه کسی کمه یکی که هر وقت که بخوای بهش تکیه کنی شونشو خالی نکنه.کسی که وقتی دلت پره فقط بهت گوش بده ...ساکت.. بدون اینکه حرفی بزنه فقط... یه لبخند یه لبخندی که شاید وجود مادی نداره ولی با روحت حسش میکنی... خیلی قوی...
بعد ....... آروم دستتو میزاری روو قلبت . قلبت اون لبخندو خیلی قوی طلب میکنه . ولی تو اونقدر ضعیفی که قدرت نزدیک شدن بهشو نداری ... به آسمون نگاه میکنی به اون بالا یه نفس عمیق از عمق وجودت میکشی توو اتاق دنبال یه چیزی میگردی دنبال چادر سفیدو جا نمازی که مامان بزرگ برات سوغات آورده بود . وقتی بوش میکنی هنوز بوی تازگی میده .. از خودت میپرسی آخرین بار کی این جا نمازو باز کردم؟؟؟
رو به قبله میشینی .. به اون بالا نگاه میکنی... کم کم آروم میشی بعد.... حس میکنی اون لبخند رو داری احساس میکنی شاید این لبخندو زمانی پرنگ تر حس کنی که رو به سمت خونش باشی اون موقع حواست به اونه کسی یا چیزی که تمام زندگیته لحظه به لحظه حسته اونجا خبر از دغدغه دنیا نیست . آروم که سرتو از زمین بر داری حس میکنی آروم شدی ..اینجاست که با یه اعتماد به نفسی ازش میخوای تنهات نزاره . هیچوقت یادشو از یادت نبره و بهت امید برای تازه کردن رنگ زندگیت بده
آه ه ه ه ه حالا راحت شدی مگه نه ه ه ه ه ؟؟؟؟
با خنده می گویم:"هر همراهی تا حدی مزاحم هم هست, نیست؟ "
نمی خندد اما انگار مدتها در این باره فکر کرده باشد می گوید:" اوایل نیست اما کم کم مزاحم و حتی مانع میشه."
بعد با لبخند محوی میگوید:
.."و خاصیت عشق این است"(کتابای مصطفی مستور و خیلی دوست داره)
روی ماه خدا را ببوس( مصطفی مستور)
۲)بعضی وقتها یک جایی روی سینه آدمها سنگبن می شود, تنگ می شود و مچاله می شود...
کاش مرکز احساس آدمها جای دیگری بود که می شد آنرا برید و دور انداخت و باز هم زندگی کرد.
(اینو وقتی نوشت که من دیگه نبودم وقتی از اون روزا حرف میزنه با تمام وجود فشردگی شو حس میکنم وای ....ای کاش یه طور دیگه فرار میکردم از خودم از دلم از....)
آب را آوردند گفت:نه... اگر دریا باشد می تواند شنا کند
رفت دریا ...
غرق شد و مرد
(اینا رو وقتی نوشت که دیگه بودن بین چهلچراغی ها براش مهم نبود شاید اونطور که فکر میکرد به نظر نمیرسید. آخخ که چقدر دلش گرفته بود ای کاش میتونستم براش کاری بکنم ولی.......)
فقط با دو نمره...
چه قدر زود گذشت انگار همين ديروز بود كه از فكركردن به 15 سالگيم لذت ميبردم .حس ميكردم خيلي بزرگ شدم.حس ميكردم همه به يه چشم ديگه بهم نگاه ميكنن.اون موقه ها فكر ميكردم يه دختري كه سنش از 20 بگذره يعني خيلي بزرگ شده.
نميدونم امشب چم شده.يه حسي دارم يه حس خاص شايد به خاطره اينه كه شب تولدمه.. ولي نه... چون حس خوب و خوشحال كننده اي نيست. يه حس ديگست. يه حس ترس... حس ترس از بزرگي.بعد با خودم ميگم مگه بزرگ شدن هم ترس داره؟ حالا واقعا ترس داره؟يه نفس عميق ميكشم به ساعت بالاي سرم نگاه ميكنم كمتر از 5 ساعت من وارد 22 سالگي ميشم .وقتي به22 فكر ميكنم تمام بدنم داغ ميشه.دوست دارم به زور عقربه هاي ساعت رو نگه دارم تا ديگه حركت نكنن.هر سال كه ميگذره يه سال از عالم قشنگ و بي دغدغه بچگي دور ميشيم و وارد عالم پر از دغدغه بزرگا ميشيم.تمام كامپيوتررو زيرو روميكنم. امشب دوست دارم تمام آهنگايي كه دوستشون دارم رو با صداي بلند گوش بدم دونه دونه دنبالشون ميگردم. يه لحظه به ياد حرف مادرم ميفتم كه ميگه هر عالمي قشنگي خاص خودشو داره بايد كاري بكنيم كه هر لحظه از عمرمون اونقدر از خودمون راضي باشيم كه با علاقه به سمت جلو حركت كنيم.آرووم ميشم آرومه آروم يه حس ديگه اي دارم حسه خوبيه.آره ه ه ه.. مادرم راست ميگه. دوست دارم فردا بياد. برم جلو....ولي با رضايت كامل.چشامو ميبندم......با لبخند به فردا و فرداها فكر ميكنم......
فضاهاي تاريك با يه نور كم سوي لامپاي كوچيك فضاهاي آروم با هواي نرم ... موسيقي ملايم كه معمولا موسيقي هاي كلاسيك باب دل جوونا..تصاوير جذاب كه به فضا ديد هنري ميده ...
حدستوون درسته اين تشريح يه كافي شاپه جايي كه اغلب اوقات جووناي امروزه اونجا مي گذره. شايد بشه گفت كافي شاپاي عصر ما پرده آروم و تزويري از كافه هاي قديمه . انگار جووناي امروز دنبال آرامشي ميگردن كه تصور ميكنن توو موهاي بلند و دود غليظ سيگار و به اصطلاح روشنفكري و نشستن توو كافي شاپه . كافه جووني الان كجا و كافه نادري هدايت كجا . فضاي آرومي كه وقتي واردش ميشي هر چند نفري آروم با هم زمزمه ميكنن زمزمه اي هم نوا با موسيقي ملايم. .. شايد هم بعضي هاشون انقدر توو خودشون غرقن كه اصلا صداي موسيقي رو نميشنون.
سپيدو سياه يكي از اين كافه هاي شهرمونه .. وقتي واردش ميشي يه قفسه پر از كتاباي با ارزشه كه خوندن هر كدومشون انرژي خاصي به آدم ميده. محل نشستن كافه طبقه دومه. طراحي كاملا مشابه كافه هاي ديگه ولي درو ديوار كافه يه حس خاصي رو داره يه حس.. همون كه دنبالشم .....
فضا پر از ميزاي دو نفره. سر هر ميزي شيشه اي قرار دادن كه هر كس بنا به ذوق وسليقش اثري از خودش به يادگار گذاشته . يه اثر از ذهنش . هر بار كه يه سري به سپيد و سياه ميزنم با علاقه همه ميزا رو تماشا ميكنم و نوشته هاي زير شيشه رو ميخونم برام جالبه هركس از دلش از زندگيش طرحي به جا گذاشته . بين اين نوشته ها به تكه كاغذي برخوردم كه منو ياد دنيا انداخت ياد رفتن به ياد موندن ......
"شاعر هرگز نميميرد بلكه خود را به مردن ميزند “
به ياد قيصر امين پور"
همون لحظه از ته دل صلواتي براي شادي روحش فرستادم و به ياد چند بيتي از ايشان افتادم كه هر وقت بهترينم اين شعر ها رو توو گوشم زمزمه ميكنه احساس ميكنم انرژي مضاعفي میگیرم
همش خدا خدا ميکردم که تعطيلات تابستون شروع بشه و من هم از همون ساعات اوليه تعطيلات دق دل چند ماهمو در بيارم.يه برنامه توپ تنظيم کرده بودم که مبادا ساعتي از تابستونم از بين نره .فکر ميکردم وقتي تابستون تموم بشه با غرور سرمو بالا ميگيرمو با نازه چشمي به برو بچ فخر ميفروشم و ميگم بابا تابستونو همش ترکوندم .اما فکر ميکنم همه اينا خيالي بيش نباشه تا الان که اينطوري نبوده.به هر حال برام دعا کنيد . شايد .....
می خوام از یه فرشته بگم, از یه فرشته ای که آفریده شده تا فرشته های کوچولوی دیگه رو به وجود بیاره میخوام از عشق بی پایان حرف بزنم, می خوام از عاشق و معشوق بگم, میخوام....
می خوام از یه فرشته بگم که در مقابل فدا شدن تمام وجودش هیچ چیزی از فرشته کوچولوش تقاضا نمیکنه, می خوام از یه حس بگم حسی که خودم هنوز تجربش نکردم. یه حس قشنگ یه حسی که وقتی ازش حرف زده میشه جز فداکاری و محبت چیزی توش نمیبینم . می خوام از مادرم بگم از مادر خوبم. کسی که لحظه لحظه زندگیش به یادم بوده , کسی که به اندازه تمام دنیا دوستم داره, کسی که نمیتونم هیچ وقت به جاش باشم و احساسشو درک کنم.
میخوام از خوبی هاش بگم, از مهربونیاش, از شبایی که به خاطر نگرانی من نخوابد, مادری که به خاطر ترس از دست دادن من روزی خون گریه کردنشو به عینه دیدم, مادری که عاشقشم,عاشق خوبی هاش, عاشق حرفاش...
بالاخره روزا گذشت و این امتحانای لعنتی که مثل یه کابوس شده بود تموم شد . الان یه حس راحتی دارم . خلاصه هر جور بود این امتحانا رو دادیمو خودمونو اماده کردیم تا تابستونمونو شروع کنیم.البته با این نمره های ناپلوئنی تابستونمون مزیین میشه . از دوستای عزیز که بنا به رسم احترام میومدن یه سری به ما میزدن ولی بعد از اومدن دست از پا دراز تر برمیگشتن عذر خواهی میکنم.ایشا... از این به بعد تند تند اپ میکنم . چه کنیم.. اینم از معایب شب امتحانی درس خوندنه که به هیچ کاری نمیرسیم.
از یه خبرنگار زیرمیزی خبر رسید که انگار شلوغ بازیهایی تو یکی از این دانشگاههای معروف ایران راه افتاده. برخی دانشجوهای این دانشگاه تو یکی از نشریه های دانشگاهیشون مطالبی علیه پیامبر اکرم نوشتن. مثل اینکه دوباره داره قضیه دانمارک و گل محمدی پیش میاد. این خبر به صورت سر بسته در بین عام مطرح شد شاید خیلی ها هم از این مساله خبری نداشتند. خلاصه برای سرپوش گذاشتن بر روی این مساله ترجیح دادن بیشتر از چند کلمه سربسته چیز دیگه ای ازش نگن. فکر کنم از این به یعد به جای امیر کبیر باید اسم این دانشگاه رو بزارن آقا محمد خان که هم دل ما خنک بشه هم دستای غیبی که از اونور مرزها دخالت میکنن کوتاه. به امید اینکه با عوض کردن اسامی جایگاه این نوع اخلالگران به یه جایی برسیم.
این روزا همه جا حرفای تازه ای زمزمه ی مردم این شهر به اصطلاح با تمدن هستش. خلاصه هر دو نفری رو که میبینی با هم به گفتگو مشغولند یه قسمت وسیع از حرفاشون در این مورده....
مساله جدید این روزا((به اصطلاح مبارزه با بدحجابی)). شعار این قبیل مجریان قانون((داشتن شهری پاک از ارازلها و جناگیز و بی حجابان))است. به هر جا که نگاه میکنی مردم یه جور دیگه شدن انگار از یه چیزی میترسن توی لباس پوشیدنشون که فرقی دیده نشد با تمام این تفاسیر مردم به این مسائل واخطارها گوش نمیدن. خب به نظر من این مجریان یا بهتر بگم حامیان قانون به طور مقطعی میتونن یه تحولی ایجاد کنن به قول معروف((آب ریخته شده به کوزه برنمیگرده)). خب مردم نمیتونن آزادی که در طی این چندین سال داشتند رو یه دفعه به یه زندون تاریک تبدیلش کنن. منظور از زندون تاریک این نیست که این مساله یعنی حجاب یه مساله وحشتناکیه ولی خب به ما جوونا هم باید حق داد و از ما نخوان که یه روزه راه هشت ساله رو برگردیم. بشیم برادر و خواهر های باب میل این جماعت از خدا بی خبر. حکایت مردم ما مثل طاغوتیهای عصر انقلاب شده. خب این مسائل میتونه جوونامونو از همه ی عقایدشون دلزده کنه. شاید, باید از استراتژی (گاماس گاماس) استفاده کرد. این همون روش باب میل همه ی ما ایرانیاس. خلاصه این دولت تا یه فکر جدید برای این مساله پیدا نکرده همین آش و این کاسه است. مساله حل نشده تبدیل به یه مساله جدید شده یعنی((مبارزه با مجریان این قانون کزایی که توی هیچ کتاب قانون چاپ جدیدی پیدا نمیشه)).
خدا به داد ما برسه...!؟
پا ورقی:جناگیز=ج جینگوز=سوسول

